|
شروور |
|
پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۸ ارتباط
چند روز پیش خاله، یکی از گربه هایم، کار جالبی انجام داد. گربه ها به هر چیز پشمالویی که مثل موش باشد علاقه زیادی دارند. یکی از اسباب بازی های محبوب گربه های ما، یک توده پشمالو است که با کش به یک میله پلاستیکی منعطف متصل شده است. این بازی محبوب با شرکت من انجام می گردد. به طوری که من میله را در هوا می گردانم تا یکی از گربه ها با یک پرش محیرالعقول، موش را شکار کند. اسم بازی را هم "موش در هوا" گذاشته ایم (که به تناسب بازی های دیگری مانند موش در قفس و غیره و ذالک نیز از جمله فعالیتهای مهم روزانه بنده حقیر است). این "موش در هوا" برای گربه ها واقعا دوست داشتنی است. طبیعیست که بعضی روزها من حال و حوصله بازی کردن را نداشته باشم و گربه ها واقعا سرحال باشند و دلشان هوای بازی دوست داشتنی شان را بکند. این زمانی است که من از خود می پرسم که آیا این دوستان و همنشینان من مایل به برقراری ارتباط و انتقال درخواست خود هستند یا خیر؟ وضعیتی مشابه که گاه گاه برای من نیز رخ می دهد. گاهی اوقات می خواهی که چیزی را به گربه ها منتقل کنی، مثلا می خواهی به سراغ خریدهای درون کیسه نروند و یا از روی تاقچه عبور نکنند تا چیزی را بر روی زمین نیندازند. ولی هیچ راه ارتباطی بین شما و گربه ها وجود ندارد و در یک بن بست ارتباطی گیر می افتید. به عبارت دیگر این ناتوانی انتقال خواسته های ساده، مانع بزرگی است در بین دو گونه مختلف. خاله، که معرف حضورتان است، کاری جالب انجام داد. من در حالی که در اتاق دیگری لم داده بودم و مشغول تماشای یکی از فیلم های محبوبم بر روی کامپیوتر بودم (معادل "موش در هوا"ی انسانی من)، متوجه شدم که خاله، موش در هوایش را به اتاق دیگر برده و با جنب و جوش زیادی سعی در تفهیم این موضوع دارد و از من می خواهد به بازی محبوب آنها بپیوندم. در این لحظه بود که پی بردم این مشکل دوسویه است. فرستنده و گیرنده باید دارای مشخصات مشترکی باشند تا پیام، قابل درک برای گیرنده گردد. در مورد ما انسانها، زبان بستر مشترک بین فرستنده و گیرنده است. در مورد گربه ها با یکدیگر نیز، مراجعه به حالات گوشها و حرکت دم، سیخ شدن موهای پشت، طرز نشستن یا خوابیدن و حتی موقعیت سر منتقل کننده پیغام های بسیاری به دیگر همنوعان است و از همه مهمتر بوهای مختلف غدد مترشحه گربه ها و ادرار نیز نوعی بستر مشترک می باشد. اما اتفاقی پنهانی در فرایند انتقال برای گیرنده رخ میدهد و آن مقایسه اطلاعات دریافتی با حالات درون خود است. یک گربه وقتی از عصبانیت گربه دیگر مطلع می شود که خودش نیز بر اثر عصبانیت دچار همان حالات گردد و با مقایسه آن امکان تشخیص پیام را دارد (موهای سیخ شده برای مثال). همین حالت نیز برای ما رخ می دهد. تشخیص حالات احساسی افراد از روی چهره با مقایسه تجربه مشابه خودمان ممکن است و درک جملات زبانی، نوعی مطابقت اطلاعات ضبط شده در ذهن با واژه های دریافتی است. البته در مورد دوم به علت مطابقت نظیر به نظیر کلمات، مشکلی در درک جمله ها نداریم. اما وقتی حالت روحی کسی را از روی چهراش برداشت می کنیم خیلی اوقات دچار اشتباه می شود به این علت که تجربه شخصی ما چیز دیگری بوده است. این اتفاق در گفتار نیز از سطح واژه ها به سطح مفاهیم می رسد. گاهی اوقات بعضی از جمله ها باعث سوتفاهم و یا برداشت غلط می شود که به دلیل انطباق مفهوم با تجربه شخصی یا داده های شخصی متفاوت است. در هر حال گیرنده پیام از فرستنده پیام مهم تر به نظر می رسد. به نظرم در همه کائنات، هر چیزی یک فرستنده است. حداقل همه چیز در طول موجی وابسته به دمای خود تابش می کند. مسئله اصلی گیرنده است که چه تعبیری از فرستنده بکند. موضوع من و خاله کمی پیچیده تر بود. اولا ما از یک گونه نیستیم که بتوانیم اطلاعات دریافتی را مطابقت دهیم. در ثانی، دلیل درک کردن خواست خاله توسط من، تجربه مشترک ما در همبازی بودن و مشاهدات قبلی من از علاقه خاله به موش در هوا به من کمک کرد که در زمان دریافت پیام، استنتاج کنم. نتیجه استنتاج این بود که "خاله موش در هوا می خواهد". یعنی پیام های دریافتی صرفا معادل سازی نظیر به نظیر نیست، بلکه علاوه بر معادل سازی، استفاده از ابزارهای منطقی برای تولید داده های جدیدتر خواهد بود که نهیاتا منجر به درک پیام می گردد. گاهی اوقات نیز این استنتاج های شخصی باعث درک غلط پیام در بین ما انسانها می گردد. ولی به نظر من، در ارتباط بین دو گونه مختلف، استنتاج عامل اصلی ارتباط است. به عبارت دیگر ارتباط ممکن نیست مگر با استنتاج گیرنده، زیرا تجربه شخصی مشترکی وجود ندارد. در یک کلام، من تا به امروز گربه نبوده ام که بتوانم حالات و صداهای گربه ام را با تجربه خودم قیاس کنم. صرفا از مشاهده رفتار گربه و دسته بندی آنها در زمان های بعدی می توانم حالات و پیام های آنها را استنتاج کنم. این قضیه نشان می دهد که من تا کجا امکان ارتباط برقرار کردن با گربه ها را خواهم داشت. این ارتباط تا جایی امکان پذیر است که مفهومی تعریف شده در ذهن آنها را منتقل کند. در اینصورت است که آنها می توانند استنتاج کنند و من را بفهمنند. مفاهیم ساده ای مثل "غذا"، "بازی"، "نکن" و چیزهایی از این قبیل برایشان قابل فهم است. تجربه من نشان داده که با تکرار زیاد و انباشت ذهنشان از داده های مشابه می توانم این پیام ها را منتقل کنم. در مورد پیام های پیچیده تر مثل "دوست داشتن همدیگر"، به این دلیل که از وجود این مفهوم در ذهن آنها بی اطلاع هستم، نتیجه ای نگرفته ام. البته اگر نشانه ای از دریافت چنین مفاهیمی در آنها ببینم متوجه خواهم شد که آنها این موضوع را از پیش از ارتباط، در ذهن خود داشته اند. می توان گفت که شما با گونه های دیگر تا جایی ارتباط برقرار می کنید که مفهوم پیام برای آنها از پیش تعریف شده باشد و ارسال پیام بیشتر وظیفه سمت هوشمند تر است. در جامعه ما افرادی که ابلهانه به سرکوب مردم می پردازند دچار این ضعف می باشند که مفاهیمی مانند "تحمل دیگران"، "محبت به دیگران" و یا "قبول آرای مخالف" در ذهن آنها "پیش تعریف" نشده است و این وظیفه سمت دیگر ماجراست تا به نوعی ابتدا این مفاهیم را در ذهن آنها بوجود آورد و بعد پیامش را منتقل کند. این کار در مورد ما انسانها شدنی است. چون ما می توانیم به تجربیات مشترک مراجعه کنیم. اگر یکی از این سرکوب گران در شرایطی قرار گیرد که نظرش مخالف نظر جمع باشد و از طرف جمع با وجود اختلاف نظر پذیرفته شود، دارای تجربه مشترکی خواهد بود که به واسطه آن پیام را درک کند. نمونه دیگری که برای من راهگشا بود، تصاویری از شیری ماده بود که پس از شکار متوجه باردار بودن صید خود شد و سعی کرد جنین صید را نجات دهد که وقتی از بی حاصل بودن کار خود مطلع گردید در گوشه ای آرمید و از غصه دق کرد (البته دق کردن وی برای من محرز نشده است ولی تصاویری که من دیدم واقعا نشان می داد که حیوان افسرده در کناری خوابیده است و میلی به خوردن شکار ندارد). بنظرم اگر شیر، شیر نر بود این احساس برایش پیش نمی آمد. شیر ماده به علت تجربه مشابه بارداری توانست تجربه شخصی را در خودش بیابد. این حالت بسیار خاص نیز نشان می دهد که حتی برای دوگونه مختلف نیز این امر امکان پذیر است. جالبتر از همه وقتی خواهد بود که گونه های هوشمند تر از ما در گیتی با ما تماس بگیرند. واقعا مشکل خواهد بود که آنها مفاهیمی پیچیده تر از مفاهیم موجود در ذهن ما را به ما منتقل کنند. در عمل این مشکل باید از طرف آنها مرتفع گردد و آنها باید با ما تماس بگیرند. یعنی پس از زیرنظر گرفتن ما، پیامی درخور فهم ما، برایمان ارسال کنند تا بتوانیم منظور آنها را استنتاج کنیم. این مستلزم زندگی مشترک با آنها نیز هست. ما مانند گربه های دست آموز در کنار آنها خواهیم بود تا شاید مفاهیم پیام آنها را درک کنیم. شاید در حال حاضر همچنان مشغول ارسال پیام باشند ولی نوع بشر احمقانه از درک این پیامهای پیچیده عاجز باشد. شاید هم آنها با مطالعه از راه دور ما، درصدد تهیه پیام ساده تری هستند. و شاید هم هیچ گاه متوجه منظورشان نشویم که مثلا "نباید از روی تاقچه عبور کنیم". ((00)) (())
جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸ بچه ها چه طور بدنیا می آیند؟
بچه ها چه طور بدنیا می آیند؟ این سوالی که در کودکی به ذهن هر بچه ای می رسد و بزرگترها هم یک جوری رفع و رجوع اش می کنند. "چرا به ذهن هر بچه ای می رسد" از خود سوال و پاسخ پدر و مادرها مهم تر است. به نظرم بچه ها مثل هر انسان بالغی توانایی تخیل استقرایی را دارند. بعد از دیدن خودشان و هم سن و سالانشان و چند بچه کوچکتر و نهایتا یک نوزادی که خواهر یا برادر کوچکتر یا دختر و پسر یکی از نزدیکان است، تخیل استقرایی در جهت عکس زمان آنها را به نقطه ای می رساند که "خوب، نقطه آغاز این زنجیر رخداد ها کجاست؟" به عبارت دیگر "بچه چه طور به دنیا می آید؟". این تخیل استقرایی تقریبا تمامی ذهن ما را در برگرفته و همه پدیده ها، مانند فلش هایی که انتهای قبلی به ابتدای بعدی متصل است، تار و پود دنیای مندرج در ذهن را تشکیل می دهد. جواب های عجیب و غریب بزرگترها به سوال سرراست بچه ها، برای فرار از گفتن یک حقیقت ساده، مجددا سوالاتی را در ذهن ایجاد می کند که وضعیت بچه بیچاره در یک کلام می شود "قوز بالا قوز". مثلا "از زیر بته پیدا می شوند" و یا جوابی که به خود من داده شد: "خدا بچه را در دل مادر قرار می دهد و در زمان مقرر، شکم مادر باز شده و بچه خارج می شود و شکم دوباره به هم جوش می خورد". خوب من بیچاره دوباره از خودم می پرسیدم "چرا این اتفاق برای بچه های کوچک اتفاق نمی افتد"، "خدا چطوری بدون باخبر شدن مادر، یک بچه را در داخل شکمش قرار می دهد"، "چطور شکم مادر بدون مشکلی فقط در مورد تولد بچه به هم جوش می خورد" و نهایتا این جواب را باور کردم و از خیر سوالات بعدی گذشتم. آه چه لحظه لذت بخشی. جواب سوال داده شد و حس کنجکاوی سیراب. پاسخی ساده که همه کس از گفتن آن طفره می رود، دانستی که حق هر بچه ای است دریغ می شود و واقعیتی که برای تک تک موجودات زنده این کره خاکی در تمام اعصار رخ می دهد، انکار می گردد. جالبتر از همه وقتی بود که در دوازده یا سیزده سالگی توسط دوستان هم سن و سال خود نوری از انوار حقیقت بر من تابید و واقعیت مسئله از دهان کودکان دیگری آشکار گردید که گویا قضیه از جای دیگری آب می خورد و دسیسه ای برای گمراهی من پهن شده بوده است. غیر ممکن است. غیر ممکن. یعنی تمام این سالها بعد از شنیدن این پاسخ قانع کننده که "کار کار خدا و خواست خداست " دروغ بوده و "کار کار بابا هاست". خوب یادم هست که سعی میکردم از پذیرفتن توضیح جدید اجتناب کنم. آنقدر به پاسخ قبلی خوی گرفته بودم که پاسخ جدید انزجار آمیز می نمود. انزجارآمیز بودن آن نه برای "خود عمل" بلکه برای دلبستگی من به پاسخ دیرین تر بوجود می آمد. نهایاتا طواتر بیشتر نقل این ماجرا و حکایات و اطلاعات دست اولی که دهان به دهان در بین دیگر دوستان می گذشت، پاسخ دوم را جایگزین کرد تا در یکی دو سال بعد، بروز حالات جنسی به خودم ثابت کرد که "بچه از هر جایی که می خواد بدنیا بیاد، برای من فرقی نداره اما مادران بچه های آینده برای من جذاب اند". این زمانی بود که آن حس انزجار آمیز مانند "جن بدجنس خنجر بدستی" در پس پرده ای در کمین من ایستاده بود و در این سالها از "انزجار" به "شرم و حیا " تغییر شکل داده تا زمانی که از پشت مخفیگاه خود خارج گردد به "فرشته ای محجوب" وهمنشینی ابدی برای من مبدل گردد و من او را فرشته ای از اخلاق در نظر گیرم. ماحصل این ماجرا تا کنون این گونه شد که من از سخن گفتن از مسائل پیرامون " بچه ها چه طور بدنیا می آیند" با پدر و مادرم و دیگر بزرگترها هم چنان شرم داشته باشم و یکی از تفریحات ممنوعه من، سخن گفتن در مورد این مسائل با دوستان و همسالان در هر محفل و مهمانی و خلوت خودمانی است. سخن به درازا کشید تا به مورد مشابه ای در مورد آدم های بزرگتر برسیم. ذهن تخیلی آدم ها همچنان مشغول است. شواهد چنان راهنمایی می کند که "این دنیا چگونه بوجود آمده؟". پاسخ این سوال خواه "خلقت چند روزه خداوند باشد"، خواه "انفجار بزرگ" یا هر توضیح دیگر با تبعاتی نظیر "مطالعات عریض و طویل فقهی و دینی در هر دین و مرام و مسلکی" و یا هزینه های گزافی نظیر "ساختن شتاب دهند های عظیم در عمق زمین"، برای من یادآور پاسخ احمقانه ولی قانع کننده دوران بچگی است. پاسخی ساده ای که حق من است و برای تک تک موجودات زنده این کره خاکی در تمام اعصار مسجل بوده است. و زمانی که هر پاسخ دیگری داده شود، حس انزجار و باور ناپذیری در شنونده ایجاد می شود.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است در میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم ((00)) (()) پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۸ Internal Interaction
Love heats my blood My blood’s heat, Fires my body My body’s fire, Frees my soul My Soul’s Freedom, Releases my tears My tear release, Reveals my love My Revealed love, Freezes my body My freeze body, Returns my soul My returned soul, Wakes up my mind Mind says, oh dear, it’s time to go ..... ((00)) (()) <--> جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۸ مرثیه ای برای یک بلاگ
خوب، خوبی زندگی در اینه که "خیلی وقتها می شه دوباره شروع کرد". امروز هوس کردم سری به اینجا بزنم. انگار زمان منجمد شده بود و همه چیز در آخرین باری که یک نوشته جدید اضافه کرده بودم به خوابی طولانی فرو رفته بود. و حالا بلاگ، مثل وسیله ای غریب در حال روشن شدنه و صدای بمی رو به اطراف پخش می کنه تا شاید دوباره به کار بیفته. احساس می کنم من تصمیم نگرفتم روشنش کنم، اون در من وارد شد و وسوسه ام کرد که دوباره بیدارش کنم تا شاید بازهم گذر رهگذری در این جنگل دیجیتال، محرکی بشه که ماشین مهجور همچنان کار کنه. سابقا دوستانی به اینجا و ایضاً ً Quintet سر می زدند، ولی حالا، هم ترکیب بندی اونها نسبت به قبل تغییر کرده، هم عوامل محرکه و بازدارنده نوینی پیش آمده. از طرفی واقعا سخته که به یک نفر مثلا بگی "هی تو، یادته سه سال پیش با فلانی و فلانی می رفتید فلان جا، حالا بازهم می تونی". چون امکان داره بگه "من دیگه با اون فلانی فلان فلان شده کاری ندارم و علاقه ام رو هم به فلان جا از دست دادم" طبیعی است که این موجود نحیف دیجیتال که بارقه ای از امید در دلش روشن شده مجددا بی فروغ میشه و دوباره سکوت و سرما و سکون بر فضای مجازی اش حاکم می گرده و احتمال دریافت حتی یک Packet دیجیتال هم صفر می شه(این بلاگها با دریافت Packet های جادویی اینترنتی به حیاتشون ادامه می دن) تازه است که می فهمی چرا باوجودی که "خیلی وقتها می شه دوباره شروع کرد" ولی آدم ها کمتر "دوباره شروع میکنند". چون "اون چیزی که نمی ایسته زمانه" جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦
"When all you have is a hammer, every problem looks like a nail." Old maxim جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦ Any fool can write code that a computer can understand. Good programmers write code that humans can understand. ( Martin Fowler) Refactored : Any fool can write code that a computer can understand. Good programmers write code that Any fool can understand. ( Roozbeh) شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ و من٬ در جهان مسخره تر از شیطانی که نومید شود نیافته ام. مفیستوفلس (گوته). چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥ برای همه پیش میاد که گاهی موقع غذا خوردن٬ یک تکه از غذا از دهنشون بیفته بیرون. کلی کلافه می شی. رو زمین دنبالش می گردی. به خودت می گویی : بخورمش یا نه. بعد هم خجالت می کشی و از خیرش می گذری. اما هر چقدر هم که کوچک باشه٬ هم مزه لقمه از بین می ره و هم کلی احساس ناراحتی و بی تابی می کنی. انگار یه تیکه از پازلت رو گم کردی و تا پیداش نکنی آروم نمی گیری. چند وقت پیش همینطور شده بودم. علاوه بر اینکه فهمیدم چه گرگ طماعی توی من زندگی می کنه٬ یادم اومد وقتی یک حیوان غذا رو از دهنه اونیکی قاپ می زنه چه طور به جون هم می افتن و حالا نزن کی بزن. بابا حق دارن دیگه. ((oo)) (()) دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥ 0x28 | ~0x28 Hamlet جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥ این خاطره چند روز محرم اینقدر تلخ بود که دلم نمیومد بنویسم و اینقدر خنده دار که ذلم نمیومد ننویسم. وسط یه دوراهی. یه فاعل و یه مفعول سینه می زدند. جناب سرهنگ٬ لخت مثل فیل آبی به سروسینه می زد. بوی جوراب و بوی گلاب. بعضی ها الکی بعضی ها راستکی گریه می کنند. اول صبح دسته کشی داریم. قرارگاهی ها یه دسته دارن٬ پشتیبانی ها یه دسته. اونا طبل سنچ دارن ما یه پارچه داریم مثل علم. هر کدوم برای خودشون می رن. یه دور باید دور پادگان رو بزنیم. دم فرماندهی به رسم ...ایمالی جناب سرهنگ عربده می زنه و ما جواب میدیم(اگه اشکال املایی داشت ببخشید با مراجعه به شنیدار نوشتم) اللهوم عجعل علی فرج آمین بر ابوسفیان لعنت بشمار بر معاویه لعنت بشمار بر یزید و یزیدیان لعنت بشمار بر ابن زیاد لعنت بشمار بر شمرذلجوشن لعنت بشمار بر جمال محمد صلوات اللهم صله اله محمد و آله محمد دوباره راه می افتیم. دم مسجد همه باید جمع بشیم٬ دم بدیم بعد مثل وحشی ها سینه زنان بریم تو تا مثلا قرارگاه تو چش بیاد. تو مسجد صدای بلندگو گوشتو کر می کنه. اونایی که کارشون گیره و یا یه فنی دارن می زنند٬ لخت شدن وسط سینه می زنند. بعد از نوحه و زوزه و ناله٬ روضه می خونند و دعا. حالا می شه یه چرتی زد و از خدا خواست این قوم الضالمین رو به سزای کارشون برسونه. حالا قسمت خوبش شروع میشه. سفره می اندازن و بعد صبحانه می آورند. عدسی٬ آش شوله قلمکار٬ آش رشته ... هر روز یکی. می خوریم٬ شروور می گیم بعد می ریم شعبه. به این میگن عزاداری سید اشهدا. (من هم اسمشو گذاشتم فاتی شو) [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
آرشيو پست الكترونيك دوستان quintet شرلوک هلمز |
